خیلی وقته...

خیلی وقته که دلتنگ عمو شدم از وقتی از پیشمون رفت ولی مدام خوابشو میدیدم!

اما الان یه مدتیه که ندیدمش...می دونم واسه چیه!

دلم میخواست حداقل لبخندشو میدیدم...یادم نمیره وقتی بغلم میکرد چقداروم میشدم...

خدایا دلم واسش تنگ شده ...

خودت که میدونی من هیچ علاقه ای به ارتباط با...ندارم...بیتفاوتم

گاهی فکر میکنم عمو ازم ناراحته سراغم نمیاد!

میدونم که بالاخره میبینمش...

خدایا هنوز نضرمو ادامه میدم نمی دونم تاکی...

فقط می دونم که جواب میگیرم

خدایا شکرت واسه همه چیز


شاید ابرها سنگینند از بغض فروخورده
ولی می دانم که نم نم میبارد
بر تمام تنم
روحم
وباشکوه دوباره مینوازم...

ببار...

نمیدونم چرا اینقدگاهی بیحوصله میشم...دلم می خوادخونه ارومتر باشه اما.......

گاهی تکرار این همه رفتو امدخونوادگی خستم میکنه انگارکه حریمی توی خونه باقی نمیگذاره!!!

دلم می خواد قبل از اومدن سال جدید یه خونه تکونی دل داشته باشم.

خدایا خستم!خستم از خودم..از تنبلیم..ازبغضای فروخورده از گریه های تکراری...

مهربونم هنوز سردرگمم...گیجم...

کمکم کن بتونم استعدادایی که بهم دادی و بیشتربشناسم.من ازتو زده شدم پس میتونم

از قدرتی که بهم بخشیدی استفاده کنم. باید....

باید این بارو از دوشم بردارم...

 

كم كم باران مي بارد

نم نم

بر ناباوريها

بر سختي گذر لحظه ها

ببار بر سنگ فرش راهم

ببار...

 

به عشق مي خنديد!

 

چه مي گوييد!

به عشق مي خنديد!

به بودنش!

اگر نبود ديگر كوير دريا بودنش را

به افتاب نمي بخشيد

و رنگ شب لباسي براي رويا نبود

به خود بخنديد كه چيزي براي دادن

ديگر نداريد!

 

طناب

من خواستم

تو طناب انداختي

بالا را نگاه كردم

محوتماشا شدم

لحظه اي زيبا!

كلامم شد

به يكباره طناب پاره شد!

سالها ست به خاطرسپرده ام

لحظه اوج را

تا زنده ام

رها نمي كنم

باید....

بالاخره یه روز تموم میشه...احساس می کنم باید هنوز منطقیتر فکرکنم!توی دنیایی که از خودم ساختم باید رنگای دیگه ای هم باشه..! اره باید سخت بشم ومحکم قدم بردارموبزارم...میدونم که تصمیم درستیه واسه همیشه بایدتمومش کنم...این سکوت سوخته...این خیال هراسو دوربریزم خدایا واسه داشته ها ونداشته هام شکرت................

مي دوم

از لابه لاي نيش خارها

زخم هايم رامرهمي از خيال رسيدن مي گذارم

ندانستن ها را يكي يكي كردم

وبا صداي پاي باران

نواختم

صندلی خالی

چقدر خاليست كه يك شب
يا ساعتي
غرق ثانيه ها رها شويم
كتابي كه با هم مي خوانديم را
فقط لحظه اي تكرار مي كرديم
اگر بيدار
اگر خواب
جاي تورا بر صندلي
هميشه خالي مي بينم

ذره ذره

 

زيروروشد خواب شب

ستاره ها سرخ شدند

نگاه من سوخته

وخستگي وجودم

در ايينه

شب به نيمه راه رفته

وصداي مرا نمي شنود

تكيه برباورراه

قفسي ست كه دايره وارمي دوم...

باید چشمهایم را بشویم

وراه را ذره ذره در وجودم پیداکنم

یه لحظه زیبا

از سفر برگشتم..یه سفرکوتاه و خسته کننده...ولی کلی چیز یادگرفتم واسه درسام...

یه عکس با مبم گرفتم از برف سنگینو زیبایی که لباس سفیدشو تن طبیعت کرد...

خیلی هم سرد بوددددددد.....فریزری!

این چندروز کلی کمک دوستام توی پروژه هاشون کردم!نمی دونم چرا ولی با اینکه خیلی خسته میشدم ولی

لذت می بردم!با این که بعضیاشون پررو هم میشدن و بازم...اما میگذشتم واسم مهم نبود!

احساس می کردم کمکی هرچند کوچیک باشه برای تنها اطرافیانم نیست واسه خودمم هست!

یه جور حس بخشندگی یا نمی دونم...شاید ارامش

اره ..اره اینجوری ارومتر شدم.انتظاری نمی خوام داشته باشم در ازای هرمحبت یا کمکی...!

اینجوری فکر میکنم ادم احساس ارامش بهتری داره تا اینکه مدام دنبال جواب محبت دیگران باشه!

چون می دونم و ایمان دارم وبهم ثابت شده که یه روزی به یه نحوی جواب هر کاری که کردمو می گیرم

چه خوب و چه بد...

خدای مهربونم می خوام بهت نزدیکتر بشم ...کاش مثل یه معماری که همیشه در حال ساختن دیوار

من یه معمار میشدم واسه خراب کردن دیوار میون منو تو...!اگه هرروز هم هر اجرشو بردارم انگار داری تکه های

خودتو پیدا میکنی

خداجونم کمکم کن ....

سکوت تنها

بایدونبایدهارا دور میریزم
ورها می شوم از حصار سکوتم!
گاه تنهاکلام راه نرفته ست
واژه هارا لال کرده ام!
ولابه لای ترسها خودرا گم کرده ام!
من!
می توانم!
لحظه های یخ بسته را تابستانی کنم!
اری می توانم خالی شوم از

هرچه که مرا خاکستری کرد


فردا یه سفرکوتاه میرم تنهاییییییییی

همیشه دوست دارم کنار پنجره بشینمو بیرون و جاده رو نگاه کنم به همه چیز خوب

فکر کنم

دلم و به خدا سپردم

برمی گردم ....

...قلب ابی من

تا چندوقت پیش حس بدی به خودم داشتم انگار که با یادشون

همه چیز مثل اوار رو سرم میریخت!

ولی اخه تاکی اینجوری بین زمینو اسمون معلق باشم..خیلی خسته بودم

خستگی از ته دلت مثل یه بارسنگین روشونه هات

هیچکسم غیراز خودم نمیتونه برش داره.....

اره خداجونم بعداز اون معجزه هنوز این ادم انتظار معجزه داره!!!

این مدت خودمو سرگرم کارام و کمک به پروژه های بچه ها کردم احساس بهتری دارم

یه تصمیم خوب هم گرفتم که حتما باید تلاشمو بکنم زودتر انجامش بدم

فکرمیکنم باید زودترازاینها....

خدای من کمکم کن ..اگه دستای مهربون تو نبود من الان کجا بودم!کجای زندگیم بودم!!

حتی با این تصمیم احساس ارامش بهتری دارم

قلبم میگه هنوز دیرنیست..

قلب ابی من گاه بارانیست

صدایش را کسی نمیشنود ولی

هنوز می خواند از فردای شورانگیز

شورابدی

 

 

هيچ سكوتي خالي نيست

لحظه به لحظه اش رامي داني

زمان حقيقت گاه ديرست

براي اشكها

براي شورابدي

قلبم خالي نيست

از معجزات تو

مرگ وزندگي به روي شانه هايم

باتوسنگين نيست

نوازشت شايسته ترين نمي خواهد!

درتنهايي صدايت رامي شنوم

بگوكه كلمات مي مانند

تنهاميان من وتو

هنوزحس دستهايت

گرمايي ابدي دارد

بي توتهي مي شوم از حقيقتم

كنارم هستي باتمام

كمترشدنم...



حرف اول

اولین حرفها همیشه یه سلام..

سلام به همه دنیا...به..به..

حرفایی هست که توی هردلی کلمات گمشده ای هست که گاهی

دوست داره طومارشون کنه

دوست دارم کنارباورهای ناپیداو پیداباشم...گمشون نکنم

یادم باشه همیشه

کاش یکی گوشمو می گرفت هواس پرت نشم

اولین شعری که دوست دارمو می گذارم


خداي من تنهاتوميداني چه مي گويم

رازميان من وتوشورباشكوهيست

كه مرابرزمين مقدس بي مهابا زنده مي كند

مي دانم مرزي براي شايستگي باتونيست

ايين شورانگيزت مرا به حيرت مي اورد!

گاه كه باتوكلامي نگويم

مراصدامي كني!

تلنگري ازجنس مهر!