تیک ..تاک...
اگراین سفرفردا
شکوهش را قدمهایم حس نکرد
من می مانم و
همین فریاد شعرهایم!
ساعتها به آن لحظه سنگین
تیک و تاک کنان می رسند!
از شعر تلخ دیروز
گریزی نیست!
ولی دستهای من پرازخطوط دعا!
خسته تجسم خورشید آسمانم نیستم
هنوز مانده غروب من!
من و لبخند آسمان باهمیم
میان این اتاق تنگ
اگرچه صدای ساعت غمگین!
تیک
تاک ....
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۸/۰۱ ساعت 17:37 توسط سارا
|