وقتی دلمو به دریا زدم و رفتم که دنیامو جوردیگه ای ببینم خیلی دلم روشن واروم بود!

از خدا خواستم فقط قدرت قوی بودنو بیشتر داشته باشم ...

با اینکه دلم سبک شدولی هنوز سوالات زیادی هستن که البته با زمان کمتر بی جواب موندن!هنوز سایه تردید منو رها نکرده ..ولی به همون دستهایی که بهم نیرو و امید داد ایمان دارم.

حتی اگه سهم زندگی من اون نباشه ولی می دونم بالاخره یه راهی پیدامی شه

انگار وسط یک میدون یا چهارراه موندم و راهمو باید انتخاب کنم!

واسم خیلی سخت شده تصمیم گرفتن!با اینکه سبکترشدم ولی دلم گاهی روشن اروم و گاهی دلخوشی به خودش میده!

دوروز پیش ته دلم یهو خالی شد انگار پایان خط رسید!یه جور بی تفاوتی همراه باارامشی که نمی دونم به کدوم منظور بگیرم!خدایا توی این نقطه از زندگیم واقعا گیجم!بعداز این همه مدت هنوز این احساس وجودداره!!من چی؟من باید چجورباشم!همونجری که هست بپذیرمش؟دوسش داشته باشم!؟من اصلا نمی دونم دوسش دارم هنوز یا نه!؟اصلا میشه دوباره....!!نه خداجونم نه اگه به ارزش از دست دادن چیزایی که بهم دادی نمی خوام این راهو برم....

می دونم باید انتخاب کنم جایی که باید بقیه عمرم زندگی کنم!با کسی که سالها دور بودی و حالا دوباره...!!!

ته دلم اروم شایدم بی تفاوت به این همه احساس ولی نگرانیم واسه همه چیزه...

خدای مهربونم کمکم کن می دونم نشونه هات پایانی نداره و راهم وروشن می کنی ولی منم که انتخاب می کنم!

وباید هوشیار باشم...

دلم میگه هنوز باید برم جلو تا ....نمی دونم

باید قوی باشم و از همه مهمتر صبور!که من گاهی عجولم...

بزرگ من

شکرت واسه هرچیزی که بهم دادی و ندادی...واسه همه چیز...